ماوراطب

چندوقت پیش من و یکی دیگ ازدوستام بادونفراشناشدیم و هرکدومشون بایکیمون اوکی شد.ماهمیشه هرجامیرفتیم۴نفره باهم بودیم وخوش میگذروندیم.الان من وطرف مقابلم ب مشکل خوردیم باهم سراینک طرف من یک فردبه شدت درونگراس ووقتی حالش بده میره توخودش و دوست داره تنهایی حالش خوب شه.ادم مودی هم هست.این اواخریه ذره باهم ب چالش خوردیم وجروبحث کردیم من توحرفام بش گفتم حالا اگ منویکباردیگ دیدی تو.سرهمین حرف من طرفم‌سردشدوبامن یکی درمیون حرف میزدودیدنمم نمیومد.هی ازش میپرسیدم چیکارته فقط میگف من مدلم اینجوریه مشکل من باخودمه وباتونیس ببخشیداذیتت کردم توروولی من بایدمشکلم باخودم حل شه.بعدچندهفته بهم گف من فکریک نفرک قبلاباهاش تورابطه بودم افتاده توسرم ونمیذاره باتوارتباط بگیرم طرفمم فوت کرده کلا سراون حرفی ک توبهم گفتی من یهوفروریختم و دست خودم نبود و مقایستون کردم‌باهم.کلی پاپیچش شدم ک توحالت کنارمن خوب بوده بازم میتونی ولی میگف نه تصمیم درست اینه ک باهم نباشیم اینجوری تواذیت میشی اگ ادامه بدیم وگفت حتی الان ازطرف خانواده هم تحت فشارم ک ازدواج کنم و خودم هنوزامادگیشوندارم.ازاونور باپسرخالش ک رل دوستم باشه حرف زدم میگف بمن گفته تونمیتونی بااخلاقش اخت بگیری و سرهمین هردوتون اذیت میشین وبیشترموندنتون باعث وابسنگی زیادمیشه.من خیلی تلاش کردم ک طرزفکرشوعوض کنم بازم باهم باشیم ولی هربارهی گف نه تصمیم درست اینه باهم نباشیم.۲ماه باهم بودیم ولی عمیقن دوستش دارم ووابستگیم‌بهش زیاده.بااینک بهم بدکرده ولی بازم بهش فکرمیکنم.از اونوررفیقم ک هم اتاقی خوابگاهمم هس بارلش کات کردن ولی الان بازباهمن.سراین موضوع ک رفیقم میره بیرون بارلش یاهرچی خیلی اذیت میشم ک چرا مانتونستیم باهم ادامه بدیم چرامایه فرصت بینمون داده نشد.دیگ الان رهاش کردم و پیگیرش نیستم.چندروز گذشته ازحرف زدن اخیرمون.بنظرتون همچین فردی برمیگرده بازم؟؟من۲۲سالمه و اون۲۸سالشه ربطی ب سن و سالمون هم داره؟یک روزکه برفی هم بودمن و دوستام وچندتارفیقای پسرمون رفتیم برف بازی چون حالم خیلی بدبودرفتم ک حال و هوام عوض شه.این خبرکه به گوش طرف مقابلم رسیده گفته اون الکی میگه حالش بده ودرواقع اگ حالش بد بودنمیرفت باچندتاپسربیرون.ولی خب من ک نمیتونم تواین تایم همش سوگواری کنم و بیرون نرم.حرفش به چه معناست؟چرا اینجوریه؟

سلام خسته نباشید من یه ساله نامزد کردم هیچ مشکل جدی بینمون نبوده و با علاقه ازدواج کردیم نه سنتی همسرمم بهم بی توجهی نمیکنه اما همش میخاد با گوشی بازی کنه جوری ام نیست که بگی بهش شک دارم چیزی تو گوشیش داره چون هر وقت بخام میدش دستم بعضی موقع ها میبینه عصبی میشم میگه بیا با هم مثلاً کلیپ ببینم ولی آخه چقدره همش سرش تو گوشیه به جایی رسیده دستشویی و حمومم‌ مسیرش میگم چرا حموم مسیری میگه آهنگ گوش بدم حوصلم سر نره حتی میگه میخای میتونی ازشم استفاده کنی اما آهنگش رو قطع نکن از دیشب تا الان مایی که بدون شب به خیر و صبح به خیر نمیخابیم و بیدار نمی‌شیم حرف نزدیم دیه دارم خسته میشم من حتی بهم میگن زیاد میری تو گوشی ولی وقتی همسرم خونست اصلا دلم نیست برم تو گوشی ولی اون هر وقت آزادی گیر میاره می‌ره تو گوشی حتی بین نمازهامونم میره تو گوشی اخبار روز رو چک میکنه

سلام ۲۱ سالمه و تا حدودی استرسی هستم میخواستم بدونم دلیلش چیه زمانی که گوشیم زنگ‌ میخوره استرس میگیرم، گوشی بقیه یا تلفن خونه نه ها صدای گوشیم میاد تپش قلب میگیرم بدون دلیل نه نگران خبر بدی هستم نه نگران چیز دیگه ایی فقط همزمان با زنگ خوردن تپش قلب میگیرم و حس میکنم پام سر میشه دلیل خاصی داره؟

لطفا راهنمایی کنید که به اینجورافراد و این دستا از افراد که نمیتوانند مثل بقیه انسان ها زندگی کنند چه میگویند؟؟سپاس فراوان

با سلام.من دختری 22 سالم.چندین ساله به خاطر موضوعی که پیش اومده نتونستم یه خواب راحت داشته باشم.همش کابوس.دیگه یادم رفته خوشحالی، خنده از ته دل چجوریه.مدام‌گریه میکنم طوری ک خودم از چشمام وحشت میکنم‌بعد از گریه کردن طولانیم.خیلی زود عصبی میشم و بعدش خودمو سرزنش میکنم که چرا همچین کردم. همین موضوعات باعث شده با کسی در ارتباط نباشم ،بیرون نمیرم و...چون حوصله ی ادما رو ندارم.چون سختمه جلوشون تظاهر کنم که خوبم ،خوشحالم ،همچی اوکیه.برا همین سعی میکنم ازشون فرار کنم.چیزایی که قبلا خوشحالم میکرد دیگ برام هیچ معنایی نداره.وقتی خوشحالی و بگو بخند بقیه رو میبینم من فورا گریم میگیره.چند هفتس که دیگ قلبمم درد میگیره با کوچکترین استرس و نگرانی. و در ضمن چندین بار تا مرز خودکشی رفتم ک خلاص شم ،اما نتونستم.یه غم خیلی بزرگی تو دلمه که هیشکی نمیفهمتش.منی که همیشه از مرگ وحشت داشتم الان هر روز ارزوشو دارم.خیلی دلم میخواد زندگی کنم.خوشحال باشم. بخندم.به ارزوهام برسم.اما.....چکار کنم ؟شما بگید؟ میشه با توجه به چیزایی که گفتم اسم مشکلی که من دارمو بگید ؟؟؟خواهش میکنم.

من 16 سالمه دوتا خواهر دارم چندساله پدر و مادرم باتم مشکل دارن نمیدونم من الان متوجه شدم یا به تازگی مشکل پیدا کردن من و خواهرام کمبود عاطفه داریم از طرف پدر مامان بابام جدا از هم میخوابن بابام مگر در شرایط ضروری به ما پول بده اصلا به ما و مادرم پولی نمیده خورد و خوراک هم زیاد نمیخره وقتی چیزی تموم کنیم کلی طولش میده تا بخره بخاطر همین مامانم کار میکنه و کارش هم تویه گوشیه گوشی مامانم قبلا ساده بوده و الان یه چند ماهی هست که گوشی خریده بخاطر همین بابام بهش میگه هرزه ولی مطمئنم مامانم کاری نکرده که بابام این حرفو بهش میزنه مامانم میگه دیگه نمیتونم تحمل کنم و میگه میخام طلاق بگیرم بابام اصلا تو خونه باهامون صحبت نمیکنه مگر چیزی بخاد همیشه حسرت میخورم که بابام مثله بابایدختر خالم باشه باهامون بگه و بخند ولی اصلا اینطور نیست ما فقط در مواقع عروسی و اول مدرسه ها لباس و کفش میخریم در غیر اینصورت اصلا بهمون پول نمیده من دوس ندارم پدر مادرم از هم جدا بشن من دبیرستان میرم خوب تمرکزم باید رو درسم باشه ولی حالم بده دوس دارم گریه کنم بخاطر مامانم عمه هام همیشه به مامانم میگن تو به خودت و خونت رسیدگی نمیکنی ولی خوب مامانم نمیتونه بابام بهمون پولی نمیده میشه کمکم کنید ازتون خواهش میکنم

سلام با همسرم دعوام شده جفتمون بگو مگو داشتیم شاید اون بیشتر بی اعتنا به من رفت خوابید و گفت دیگه سرکار نمیرم و تو هم هر کاری میخوای بکن چیکار کنم حالم بده

سلام استاد حمله پانیک دارم وسواس فکری هم دارم از ماشین هاهم میترسم خیلی هم اضطراب و دلشوره دارم میشه راهنمایی کنید یا آنلاین وزین بشم چون بشدت از ماشینها میترسم با تشکر

من یک دختر نوجوان ۱۲ ساله دارم که از سن ۱۰ سالگی به بلوغ رسیده و حدود یکسال هست که متوجه مسائل جنسی شده چند بار عکس و مطالب غیر اخلاقی جنسی در گوشیش پیدا کردم ، الان متوجه ارتباطش با یک پسر شدم که با هم چت جنسی میکنند ، لطفا من را راهنمایی کنید چه برخوردی داشته باشم با هاش