سلام من پدرم معتاد هست و همه میدونن چند بار مامانم بهش گفت ترک کن و بردیمش ترک اعتیاد ولی ترک نکرد خلاصه ولش کردیم تا یک هفته پیش که اومدن جلو چشم من پدرم رو دستبند بهش زدن و بردنش اونم جلو چشم من و خب من امتحان هام نزدیکه نمیتونم بخونم اشتیاق ندارم و دلم میخواد خودکشی کنم و حس ضعیف بودن میکنم و الان بابام آزاد شده و خب خانواده مادری من پدربزرگم و بعضی از خاله هام هم نمیدونن امروز شوهر خالم که میدونست اومد و به بابابزرگم گفت و بابابزرگم مریضه و الان بابابزرگم رفته به همه گفته که بابام زندان بوده و اینا بعدش من رفتم به مامانم گفتم که شوهر خالم اومد اینجا و به بابابزرگم گفت که بابام رفته زندان و خب مامانم دوست نداشت بابابزرگم بدونه چون از اولش هم بابام رو دوست نداشتن بعد من رفتم مامانم گفتم که شوهر خاله اومد اینجا و گفتش اونم زنگ زد به خالم که چرا شوهرت رفته گفته و اینا بعد که شوهر خالم فهمید اومد دعوام کرد بعدش هم که شنیدم پشت تلفن که آروم داشت به خالم میگفت که ی مرد معتاده کاریش نمیشه کرد و اینا