ماوراطب

سلام وقتتون بخیر. من در دوران نامزدی هستم . تو این مدت که نزدیک به دو سال میشه به این نتیجه رسیدم که من و نامزدم تفاوت ها فکری و اخلاقی و ... زیادی داریم . خیلی صبر کردم و تلاش کردم و کنار اومدم با مشکلات . اما واقعا دیگه توان ادامه دادن به این رابطه رو ندارم و سختی های زیادی کشیدم و به خاطر اعصابم بیماری های مختلفی گرفتم . میخوام این رابطه رو به پایان برسونم اما نمیدونم چطور باید با خانواده و مخصوصا خود نامزدم در میون بذارم . ممنون میشم راهنماییم کنید .

من وسواس دارم چندین ساله. دیشب از بیمارستان رد شدیم و کنار پام سرنگ سر بسته افتاد بود. پا و کفش من بهش برخوردی نداشت. ولی فک کنم پای دخترم بهش خورده.میخدام بدونم باعث انتقال بیماری میشه اینجوری؟ چون وقتی رسیدیم خونه به کفش ها دست زدیم و اینا و کار های عادی رو انجام دادیم. البته این یک احتمال هست که اگر برخوردی صورت گرفته با اون سرنگ چی میشه؟ شاید هم واقعا نخوردیم بهش و این طرز فکر من هست

سلام خسته نباشید من چهار سالی هست که تنگی نفس مدام دارم دکتر ریه رفتم گفتن ریه مشکلی ندارد قرص الپروکیم نوشتن تاثیری نداشت استرس زیاد دارم دو سالی قرص دوکسپین مصرف کردم ولی مرتب مصرف نمی‌کردم برام خوب بود ولی بی حوصله ام میکرد قطعش کردم سردرد و کمردرد و تنگی نفس شدید گرفتم به طوری که با خمیازه هم نمی‌تونستم نفس بکشم یه ماهه اسنترا۵۰استفاده کردم و الان نزدیک دو هفته که آسنترا ۱۰۰استفاده میکنم کمردرد و سردردم خوب شده ولی تنگی نفسم خوب نشده ،ایا آسنترا تنگی نفسم و خوب میکنه؟؟چقدر زمان می‌بره تا تاثیر بزاره؟؟از چ قرصی برای تنگی نفسم استفاده کنم؟؟لطفا راهنماییم کنید نمیتونم خوب آب تو دهانم رو قورت بدم حالت خفگی دارم آیا اینا به خاطر استرسه؟؟

سلام و ادب. برای من تشخیص دو قطبی و وسواس فکری گرفته شده. روزی دوتا لاموتریژین 100،دو تا رهاکین 500،یک سرترالین 100،یک فلووکسامین 50 و یک آریپیپرازول 5 مصرف میکنم. الان به شدت هم عصبانیم و هم خواب آلوده. چیکار کنم؟ آیا داروهام مناسبن؟

سلام من مشکل روحی و روانی پیدا کردم بی اعتماد به نفسم همش وسواس فکری دارم و بدبینی دارم اصلا از زندگی افتادم کمکم‌میکنید

سلام من دختری ۲۰ ساله هستم که تو خانواده ای بزرگ شدم که پدرم اوایل بددل بوده الان من اقایی اشنا شدم که به من میگن هرجا خواستی بری بیرون یا خونه کسی باید به من بگی وقتیم رسیدی بگو رسیدم و اینکه تنهایی تا قبل ازدواجمون بیرون نرو اما بعد از ازدواج مشکلی نداره و خود من هم اینجوری نیستم تنها برم اما همش میترسم که این اقا بددل باشه و اینا نشونه بددلی باشی درواقع چشمم ترسیده میخواستم بدونم این اقا بددل هست؟

سلام من ۱۹ سالمه و‌کنکوری هستم ،زمانی ک استارت درس خوندن رو زدم بعد دور روز ذهنم خیلی ناخوداگاه درگیر یه موضوع شد و اونم اینه ک همش ذهنم میگه تو هرچقدم تلاش کنی موفق نمیشی چون گناه میکنی!!!من ادم مذهبی نیستم راستش خدارو قبول دارم نمازمم میخونم بخاطر این‌که حس خوبی بهم میده!مذهبی بودن من در همین حده!ینی حجابو رعایت نمیکنم یا ممکنه خیلی گناهای دیگه مرتکب بشم و اینجوری شد ک مدام‌ذهنم میگه تو چطور خدا رو قبول داری ب حرفش گوش نمیدی!و همینظور ساعات ها منو درگیر میکنه هرچقدم از نظر عقلی میخوام ذهنمو قانع کنم ک اینطور نیست چون خیلی از ادمای موفق حتی خدارو هم استغفرالله قبول ندارن! و اینکه ذهن من به هرچیز منفی سریعا واکنش نشون میده و انقدر تکرار میکنه تا کلافه بشم طوری ک همه روز درگیرم... لطفا بهم کمک کنید من کنکورم خیلی برام مهمه،با این وضع نمیتونم‌خودمو‌ برسونم

سلام خسته نباشین ببخشید من دختری ۲۱ ساله هستم و حس میکنم به خیلی از چیز ها بیش از حد معمول اهمیت میدم و انگار که یکنفر تو ذهنم مث جوجه نوک میزنه هی به کوچکترین رفتارهای اشتباه واکنش نشون میدم همچیز دقیقا باید مرتب باشه بعد مهمتر اینک خیلی اذیتم میکنه طرف مقابلمو خیلیی درک میکنم مثلا حرفی که میزنم ناراحت میکنه یا نه.چه فکری درمورد من میکنه بگم یا نگم و در این بین اوک جوجه تو ذهنم همش عیبای صورتمو تو ذهنم میاره و از چشم تو چشم شدن طولانی مدت اجتناب میکنم از اینک مدام فک کنم دیگرون چ فکری در موردم میکنن و اعتماد به نفس کمم خیلی خسته شدن کمکم کنین

سلام وقت بخیر و خسته نباشید من از کودکی مبتلا به وسواس بودم(اکثر مدل ها) و تا الان که ۲۵سالمه و یک فرزند دارم بازم در من وسواس به شکل دیگر دیده میشود خیلی اوقات در زندگی ام حس افسردگی داشتم و نتوانستم آنطور که باید لذت ببرم بدنم ناخودآگاه استرس دارد به دکتر قلب که مراجعه کردم متوجه شدم یکی از دریچه های قلبم شل می باشد و شاید علت اضطراب ناخودآگاه من همین است (طبق گفته دکتر)اما دلیل های دیگری هم به نظر خودم وجود دارد که ریشه در تربیت ما در کودکی و حتی بزرگسالی است !سختگیری هایی که با آنها سرکار داشتیم وووو الان مشکل اصلی من اینه که فهمیدم من مشکلی نداشتم و این جامعه و حتی خانواده من بوده که سخت می‌گرفته از وقتی با فمینیست و حقوق زنان آشنا شدم خیلی سعی میکنم دفاع کنم ولی خب حس میکنم آسیبی هم به زندگی من وارد میشود چون خب همسر من در خانواده ای بزرگ شده اند که مادرشان زیاد تمایلی به کار مرد در خانه ندارد البته پدر شوهرمم علاقه ندارد همسرم تا جای ممکن مشارکت میکنند و تا قبل از فوت برادرشان دخترمان را خیلی خوب مراقبت می‌کردند تا من استراحت کنم الان هم انجام میدهد ولی خب من قانع نیستم چون مثلا وقت تعویض پوشک بچه میشه باید من رو بیدار کنه از اول چندان تمایل به تعویض پوشک نیستن و این خیلی مرا آزار می‌دهد و انگار مغزم روی این مورد فوکوس کرده در منزل پدر مادری همسرم، مادر همسرم مرتب به من می‌گویند وقت تعویض پوشک هست فلان من واقعا نمیتوانم این هارا تحمل کنم چرا فقط مادر وظیفه دارد؟چرا من قبل ازدواج به این حد از آگاهی نرسیده بودم که بنشینم بسنجم .آن موقع عقایدم کاملا فرق داشت الان با چشم باز تر البته با کمی دودلی پیش میروم(بین اینکه باز هم مسلمان باشم یا نه مانده ام چون خیلی از گفته های دینمان به نظرم به نفع زن نیست)نمیدانم چه کنم خیلی آشفته ام خیلی نگران فرزندمم این آشفتگی من تاثیری روی او نگذارد اصلا نمیدانم دیگر چه کنم گاهی حس میکنم همسرم را دوست ندارم ولی بعد میفهمم اشتباه است ولی خب مسئله اصلی این است که دیگر حس میکنم فرد سابق نیستم حس و حال سابق در من نیستم دوست دارم با همه دعوا کنم به خاطر عقایدی که سالها به خوردمان دادند ....

باسلام / مدتی است که اززندگی ناامید شدم و همش می خوام درخانه باشم وهراز گاهی افکار اسیب به خود و خودکشی دارم ولی اقدام نکرده ام و تمرکز ام کم شده و نمیتوانم به راحتی کارهای خودراانجام دهم و ترس از موفقیت دارم وخودم راادم شکست خورده ای می دانم و پرخوابی و پرخوری عصبی هم دارم .