ماوراطب

سلام بنده ۲۶ سالمه زود استرس میگیرم سر هرکاری مثلا جایی میخوام برم یا مسافرت همش فک میکنم برم اونجا حالم بد نشه چون در کودکی زیاد مریض شدم حس میکنم اثرات اون موقع باید باشه حتی الان هم مشکل معده درد دارم که دکتر گفتن از استرس چه چیزی میتونه این استرس منو کم کنه؟ با تشکر

سلام وقت بخیر من چند ماهی رژیم بودم و وزن کم کردم و بعدش به طرز عجیبی یه ماهه شروع کردم به غذا خوردن انقدری زیاد میخورم که بالا میارم و هر روز همین کارو میکنم‌ یجورایی تا مرز مردن غذا میخورم چاق شدم وزنی که ذره ذره کم کردم رو توی یه ماه اضافه کردم دارم از استرس میمیرم واقعا همه بدنم درد میکنه از معده درد ولی نمیتونم جلوشو بگیرم حتی بهم لذتم‌نمیده ولی نمیدونم چرا میخورم مخصوصا شیرینی قبلتر سابقه خودکشی و افسردگی‌هم داشتم ولی الان حتی حوصله ندارم خودمو بکشم و خوابمم فاجعه شده رسما کل روز یا خوابم‌یا نمیتونم از سرجام پاشم‌ از اینه میترسم من واقعا حالم بده

سلام وقتتون بخیر برای بیماری دوقطبی آیا شوک الکتریکی موثره؟

با سلام من یک برادر 25 ساله دارم ک از 18سالگی که وارد دانشگاه شد، بسیار عوض شد و پسری ک خیلی باهوش و درس خون بود، اصلا اهمیتی به درس های نمی‌داد و تا الان که ترم 13 هست هنوز لیسانس نگرفته ..در حال حاضر ترم آخر هست ولی هیچ تلاشی نمیکنه و حتی سر کار هم نمیره و کاملا نا امیده از آینده و فقط منتظره روز مرگش هست. هر چی هم ک باهاش حرف می‌زنیم و میگیم یه حرکتی کن سریع عصبانی میشه و میگه شما نداشتین من اون کارایی ک دلم میخواد رو بکنم و الان هم دیگه کاری از من بر نمیاد. فوق العاده اعتماد به نفس پایین و اضطراب اجتماعی هم داره. واقعا نمی‌دونیم چطوری باید باهاش رفتار کنیم ک به زندگی عادی برگرده

سلام وقت بخیر .من 4 ماه عقد کردم و قبل از عقد۳ سال با همسرم دوست بودم. از بعد عقد به شدت اخلاقشون تغییر کرده و هروز بهانه ای برای دعوا دارن بهانه جدید هم حجاب من هستش تو دوران دوستی میگفتی اصلا اگر شالت اذیتت میکنه درش بیار الان برای ثانیه ای شال من میوفته دعوا راه میندازه و این بار که من شالمم سرم بود اما از نظرش چون گوشم دیده میشد میگفت همه دارن مارو نگا میکنن درصورتی همه خانما اطراف با تاپ بیرون بودن سر این بهانه طلاق اورد و شروع کرد دادو بیداد یا خودتو درست میکنی یا جدا میشیم گفت چرا داری جهیزیه میخری تا وقتی تکلیفمون مشخص نشده نخر من نمیتونم با این وضع بیا جداشیم هر چی باشه هم بهت بدم میدم هیچی نمیخوام فقط برو من هیچی نگفتم فقط گفتم هر کاری میخای انجام بده حالا با کذشت دو روز یه جوری رفتار میکنه انگار هیچی نشده تو دوران بله برونمم چند بار همینجوری سر چیزا الکی بهونه جدایی اورده من اصلا الان نمیدونم چیکار کنم لطفا کمکم کنید

سلام خسته نباشید میخواستم یه سوالی بکنم راجب استرس انتخاب رشته امسال خب جنگم شده بود من بیماری خود ایمنی هم دارم که خب با استرس و فشار خیلی بدتر میشه مثلا از فروردین از شدت فشار همش خوابم میومد بیشتر میخوابیدم تا بخونم حالا کار ندارم رتبه مثلا ۱۳ هزار منطقه یک با سهمیه دو هزار و هفتصد تقریبا بعد خب خوب نیست دیگه حالا منکه پزشکی و دارو و این چیزا نمی‌خواستم ولی کلا استرس دارم خیلی زیاد نه هیچی میتونم چند روزه بخورم نه شبا بیشتر از سه چهار ساعت بخوابم همش در عذابممممم دست و پامم کلا یخه خالصه بدنم داغه

سلام،۱۶ سالمه و دختر هستم،چهار ساله تا هشت صبح بیدار میمونم و حتی شده تا عصر روز بعد هم بیدار میمونم با اینکه خیلی شدید خوابم میاد ولی خوابم نمیبره،حتی با زور هم که میخوابم مکرر از خواب میپرم. خیلی فکر میکنم،شب سرجام هی وول میخورم تا خوابم ببره میبینم هفت صبح شده و خوابم نبرده،از تاریکی خیلی میترسم و حس میکنم انگار کسی پشت سرمه.بیدار هم که میشم با اینکه خیلی خسته شب باز نمیتونم بخوابم جوری شده که گریم میگیره دیگه...

سلام من نمیتونم با کسی ارتباط بگیرم و حرف بزنم سال ها درگیر انزوا بودم و از بچگی مشکل برقراری ارتباط داشتم و الان وقتی با کسی می‌خوام صحبت کنم نمی‌دونم چیکار کنم و چی بگم یا حتی میگم خیلی کم حرف میزنم و بعد دیگه نمیتونم مکالمه رو ادامه بدم و حرف بزنم و ارتباط بگیرم هیچ روش ارتباطی بلد نیستم و دانشگاه بودم و همه حداقل یه دوست دارن حداقل یکی باهاش گپ بزنن حتی تو سلف هم تنها بودم نمی دونم چیکار کنم حتی یه دوست ساده ندارم من نتونستم با همدانشجویام جور بشم اینکه نمی دونم چیکار کنم

سلام من حدود سه سال آقایی صحبت میکنم هر موقع از شرایط ازدواج میپرسم بهم گفتن صبرکن تا شرایط مالی اوکی بشه دوسش دارم ولی از لحاظ شرایط مالی اوکی نیست چیزی نداره از خودش نه ماشین نه خونه هیچی منم ۲۵سالمه خب الان وقت ازدواجم رسیده نمیتونم مدام صبرکنم چیکارکنم به نظرتون چجوری بگم ولم کنه؟

راستش نمی‌دونم دقیقاً از کجا شروع کنم و چطور حالم رو توضیح بدم، چون خودمم بعضی وقتا نمی‌فهمم چه اتفاقی داره برام می‌افته. مدت زیادیه که از نظر روحی حالم خوب نیست. قبلاً هم این حال رو تجربه کرده بودم، ولی یه مدت تونستم خودمو جمع‌وجور کنم و حدود چهار ماه حالم بهتر بود. فکر می‌کردم بالاخره دارم از اون وضعیت بیرون میام، اما دوباره همه‌چی برگشته. بیشتر وقت‌ها هیچ حس خاصی ندارم. انگار هیچی خوشحالم نمی‌کنه و دیگه مثل قبل از چیزهایی که دوست داشتم لذت نمی‌برم. بعضی وقت‌ها غمگین و ناامیدم و اعصاب خیلی ضعیفی دارم و خیلی زود و بی دلیل عصبی میشم حتی برای صحبت کردن، ولی بیشتر اوقات فقط یه جور بی‌حسی دارم. انگار همه‌چی برام تاریک شده و نمی‌تونم زندگی رو مثل بقیه ببینم. خیلی وقته که از چیزهایی مثل درس خوندن، باشگاه رفتن و بیرون رفتن فاصله گرفتم. حتی گاهی یادم نمیاد آخرین باری که برای خودم کاری کردم و یا بیرون رفتم یا از چیزی لذت بردم کی بوده. از طرفی، بابت کنکور و آینده‌ام خیلی تحت فشارم. برای کنکور تلاش کردم و به نتیجه‌ای که می‌خواستم نرسیدم. ولی از اینکه دوباره تلاش کنم و باز هم نتیجه نگیرم می‌ترسم. از اینکه ۲۱ ساله بشم و هنوز پشت کنکور باشم ناراحتم و مدام به سال‌هایی که گذشت فکر می‌کنم. چیزی که بیشتر اذیتم می‌کنه اینه که قبلاً می‌تونستم ساعت‌ها درس بخونم و برای هدفم تلاش کنم، ولی الان حتی شروع کردن هم برام سخته. گاهی خودمو جمع‌وجور می‌کنم و چند روز خوب پیش می‌رم، اما دوباره به همون حال قبلی برمی‌گردم. دیگه از این چرخه خسته شدم و نمی‌فهمم چرا نمی‌تونم مثل قبل ادامه بدم. خواب و اشتها‌م هم خیلی زیاد شده و با اینکه زیاد می‌خوابم، باز هم وقتی بیدار می‌شم احساس خستگی و سرگیجه و تهوع دارم. قبلاً پیش روان‌پزشک رفتم، ولی احساس کردم درست به حرف‌هام گوش نمی‌ده و بیشتر فقط دارو تجویز می‌کنه. به همین خاطر از مراجعه دوباره می‌ترسم و نگرانم که باز هم کسی واقعاً متوجه حالم نشه. بعضی وقت‌ها اون‌قدر خسته و ناامید می‌شم که آرزو می‌کنم کاش نبودم یا مجبور نبودم این زندگی رو ادامه بدم. من فقط می‌خوام مثل آدم‌های عادی زندگی کنم، از چیزهای ساده لذت ببرم، انرژی داشته باشم و بتونم برای آینده‌ام تلاش کنم. نمی‌خوام تمام زندگی‌ام با این حال بگذره، ولی واقعاً نمی‌دونم چطور باید از این وضعیت بیرون بیام. برای همین تصمیم گرفتم دوباره کمک بگیرم. می‌خوام بفهمم چرا این‌طوری شدم و چطور می‌تونم حالم رو بهتر کنم، چون دیگه از تلاش کردن و دوباره برگشتن به نقطه قبلی خسته شدم.