ماوراطب

با سلام و احترام بنده 16 سالمه سایکوسوماتیک دارم به روانپزشک مراجعه کردم سردرد شدید و اضطراب شدید دارم قرص آلوینتا37/۵ بعد صبحانه و تریفلوپرازین 1 میلی گرم یک ساعت بعد خواب دکتر گفت 3 هفته مصرف کن بعد دوباره باید ویزیت بگیرم اما در بروشور قرص آلوینتا دیدم که برای سنین زیر 18 سال توصیه نمیشه شرایطم خوب نیس که دوباره برم ویزیت بگیرم و ازشون بپرسم الان من این داروهارو شروع کنم ایا خطری برام داره یا نه لطفا راهنمایی کنید 🙏🏻🙏🏻

بعدش یادم رفت که به روانپزشک بگم که حدودا یکماهه خونریزی دارم بیشتر وقتا در حد 3 قطره و بعضی وقتا 8 قطره

درود الان که ساعت 6 صبحه این مطلبو بیادگار اینجا مینویسم من 34 سالمه از دوران کودکی سختی کشیدم تا الان هیچ وقت دنیا بکام ما نشد یکروز 4 سال پیش فهمیدم اختلال شخصیت مرزی دارم تا الانم نتونستم با اینکه دانشگاه رفتم یه کار درست حسابی پیدا کنم زندگی شد شکست و ناکامی متوالی تا به امروز که 80 تا ترامادول خوردم با 30 تا کلونازپام تا چند ساعته دیگه هم میرم برای همیشه خواستم بگم زندگی هیچ وقت نخواست خوشی ببینم

سلام من به خاطر استرس و اضطراب شدید ب دکتر مراجعه کردم برام قرص سرترالین ۵۰ تجویز کرد و دستور مصرف رو گفتن تا ده روز نصف و بعد کامل بخورم.من ب خاطر ترس از وابستگی تا امروز ک چهل روز شده همون نصف رو خوردم.متاسفانه هیچ نتیجه ای حاصل نشده.ب نظر شما باید چیکار کنم میتونم از فردا همون کامل رو مصرف کنم؟چیکار کنم ک تاثیر داشته باشه برام مصرف قرص؟

سلام و وقت بخیر.... نوبت ویزیت آنلاین ازدکتر مهاجرانی خواستم بگیرم، چون الان توصفحه ی نوبت دهیشون نگاه کردم نوبت نداشتند اولین تایم نوبت واسه کی هست؟

من وضعیت خونمون خیلی متشنجه بابام یک پرخواشگره که دست بزن داره و نزدیک ۱۵ ساله بیکاره و هزار یک مشکل که میتونم تا صبح بگم مامانم یک زنه سادست که دو شیفت کار میکنه و زیر بار حرفای این ادم زورگوی عوضی میره نمیدونم باید چیکار کنم هرچی باهاش صحبت میکنم که جدا شو گوش نمیده نمیدونم میترسه یا چی ولی خب من دیگه از این همه کش مکش دادو بیداد بزن بزن خستم ۱۷ سالمه و نتیجش شده اعصاب ضعیف و سرتاسر نفرت و میل به فرارو خودکشی جدی نمیدونم کار درست چیه دارم به هر راهی میزنم ولی نمیتونم حتی کسیو ندارم که درباره این موضوعات باهاش حرف بزنم واقعا خستم

سلام من پدرم معتاد هست و همه میدونن چند بار مامانم بهش گفت ترک کن و بردیمش ترک اعتیاد ولی ترک نکرد خلاصه ولش کردیم تا یک هفته پیش که اومدن جلو چشم من پدرم رو دستبند بهش زدن و بردنش اونم جلو چشم من و خب من امتحان هام نزدیکه نمیتونم بخونم اشتیاق ندارم و دلم میخواد خودکشی کنم و حس ضعیف بودن میکنم و الان بابام آزاد شده و خب خانواده مادری من پدربزرگم و بعضی از خاله هام هم نمیدونن امروز شوهر خالم که میدونست اومد و به بابابزرگم گفت و بابابزرگم مریضه و الان بابابزرگم رفته به همه گفته که بابام زندان بوده و اینا بعدش من رفتم به مامانم گفتم که شوهر خالم اومد اینجا و به بابابزرگم گفت که بابام رفته زندان و خب مامانم دوست نداشت بابابزرگم بدونه چون از اولش هم بابام رو دوست نداشتن بعد من رفتم مامانم گفتم که شوهر خاله اومد اینجا و گفتش اونم زنگ زد به خالم که چرا شوهرت رفته گفته و اینا بعد که شوهر خالم فهمید اومد دعوام کرد بعدش هم که شنیدم پشت تلفن که آروم داشت به خالم میگفت که ی مرد معتاده کاریش نمیشه کرد و اینا

یه چند وقتی حالت روحی مناسبی ندارم نمیدونم‌چجور توضیح بدم و از کجا شروع کنم‌ولی اصلا رفتارام‌نرمال نیست تو جمع نمیتونم بمونم‌ تو تنهایی هم تمام غم‌وغصه دنیا انگار رو سرم‌خراب میشه کلا کارم شده گریه یه وقتایی هم شبا انقد کابوس میبینم نمیتونم اصلا بخوابم کلا بی انگیزه و بی حال شدم‌انرژی انجام هیج‌کاری رو ندارم تا یکم حالم‌خوب میشه میخوام ی کاری انجام بدم با کوچک‌ترین اعصاب خوردی حجم زیادی استرس بهم وارد میشه و کلا یه گوشه یا دراز کشیدم‌یا تو گوشی ام‌تنها فعالیتم‌هم رمان خونده انگار حوصله هیچ‌کاری رو بغیر رمان خوندن ندارم کل روز منتظرم شب شه شب که میشه آن‌قدر غم میاد تو دلم وه از تنهایی فقط گریه میکنم حوصله هیجی ندارم خرید میرم نمیتونم‌چیری بخرم کلا اصلا تو روز بی احساسم انگار هیچی برام مهم نیست ولی امان از شب ک دق میکنم تا بخوابم