ماوراطب

سلام من ۱۶ سالمه و اول سال تحصیلی بخاطر شرایط روحیم که زیاد خوب نبود نتونستم با بچه های کلاسمون زیاد اوکی باشم و به همین خاطر بر خلاف روحیه اصلی خودم که اجتماعی و پر حرف هستم گوشه گیر و تنها شدم و نتونستم هیچ دوست صمیمی پیدا کنم‌ و تنهام...من خیلی برای دوستی و رفاقت ارزش قائل میشم و واقعا برام مهمه...اول سال از یک نفر متنفر بودم و خوشم نمیومد ازش اما هر چه گذشت احساس می‌کردم اونو چند ساله میشناسم و خیلی میتونیم همدیگه رو درک کنیم و وابسته شدم تا همه چیز راجبش بدونم..‌..در حالی فکر میکنم که اون مثل بقیه از من بدش نمیاد و چند باری باهاش حرف زدم و فهمیدم چقدر شبیه رفیق هشت ساله ام که بیرون از مدرسه باهاش هستم و بهش وابسته ام هست اما حالا کلا نمیتونم باهاش حرف بزنم و احساس میکنم هیچ موضوعی پیدا نمیکنم برای حرف زدن که اون هم مشتاق باشه ادامه بده و نمیتونم راجب حس رفاقت عمیقی که دارم بهش بگم در حالی که اون هیچی نمیدونه و بزور اسم منو بلده و میترسم اونم مثل بقیه جنبه بدش رو در نظر بگیره وذیا منظور من اشتباه متوجه بشه. بودن با اون به من شادی و انگیزه میده ولی همونقدر هم فکر کردن بهش اذیتم میکنه واقعا باید چیکار کنم..

سلام من ۱۵ سالمه و بعد از فوت مادرم به شدت گوشه گیر تر شدم و‌ رفتارهای اطرافیانم عین شکنجه شده برام و کوچیکترین حرکتشون آزارم میده و نمیتونم از فکر کردن بهش جلوگیری کنم و بعد یه سال و نیم از شاید نزدیکترین آدما بهم یواشکی حرف اینکه بهتره پدرم زن بگیره رو میشنوم دیگه تمرکز ندارم و چند روزا به شدت اذیت میشم و از لحاظ رونی دیکه کشش ندارم با ابن سن کم اینهمه موضوع رو پشت سر بزارم حتی فکر کردن بهش مایه عذابمه چیکار کنم

سلام وقتتون بخیر من بعد طلاقم شدیدا بد بین شدم و زود رنج ک همین اتفاق الان داره رو رابطم تاثیر بد میذاره به پارتنرم خیلی گیر میدم و اکثر وقتا واسه دیدن یا حتی خدافظی سر قرار باهم به مشکل میخوریم چون من همیشه الکی غر میزنم و بهونه گیری میکنم و دوس دارم همش با من باشه یا تلفنی حرف بزنه باهام میدونم کار داره و وقت نمیکنه ولی دست خودم نیس راهنماییم کنید چیکار کنم واقعاداره رابطم خراب میشه

من یه نوجوون ۱۶ ساله هستم ، توی دوره بلوغ قرار دارم و از نوسانات این دوره با خبرم..... چند وقتیه تقریبا حدود یکسال هست که حس افسردگی رو دارم حس اینکه کسی دوسم نداره ؛ حس اینکه هیچوقت درک نشدم ؛ حس اینکه از همه متنفرم و... واقعا دیگه دارم دیوونه میشم نمیدونم چیکار کنم از هرکسی کمک گرفتم هیچ جوابی نداد واقعا دیگه نمیدونم چی بگم ...

سلام ، من مشکلی که دارم اینه که هر وقت حادثه ای برای کسی یا اطرافیان حتی پیش میاد مضطرب میشم و مدام بهش فکرمیکنم که نکنه برای من یا عزیزانم اتفاق بیوفته. مثلا چندهفته پیش منزل ما دچار اتش سوزی شد خداروشکر کسی اسیب ندید ولی من شبها نمیتونم بخابم حس میکنم باز قراره اتفاق بیوفته یا از هر صدایی میترسم ، لطفا کمکم کنید.ممنون میشم

سلام وقت شما بخیر و شادی من پشت کنکوری هستم ولی از وقتی که کنکوری شدم خیلی احساسی و حساس شدم طوری که همش در حال گریه کردن هستم تا چند تا تستم غلط میشه کلا بهم میخورم ، نسبت به حرف دیگران خانواده و فامیل بشدت حساس شدم و یک حرف دیگران می‌تونه ساعت ها ذهنم رو درگیر کنه و کنم ؟

من حدود ییک سالو شیش ماه با یه ادمی رفتم تو رابطه و این اقا اولش خوب بود و با وجود بیکاری و نداشتن تحصیلات و با اینکه خیلی از معیار من فاصله داشت چون خیلی ادعای عاشقی میکرد من لهش فرصت دادم چون واقعا از لحاظ محبت خیلی زیاد انجام میداد ولی کم کم به افراط تبدیل شد و نه کار پیدا کرد و نه هیچی و فهمیدم از بچگیش قرص خواب مصرف میکنه و معتاده به قرص خواب و الان واقعا نمیدونم باید چیکار کنم باهاش ایا موندن تو رابطه باهاش درسته یانه جوریه که اگه من یکم بیحال باشم کلی تو ذهنش سناریو میسازه و فکر میکنه من دروغ بهش میگم و حتما یه مشکلی پیش اومده برام و بهش نمیگم یا شک میکنه برای چیزا مختلف یه هفته بی حوصله باشم یا زود بخوابم شدیدا واکنش نشون میده و فکر میکنه بهش دروغ میگم و هیچ تلاشیم برای کار و ... نمیکنه با اینکه بهم قول داده بود هم کار پیدا کنه هم باشگاه بره و هم تحصیل کنه ولی هر کدومو به زود و احبار من هی رفت و باز ول کرد واقعا من نمیدونم باید با این ادم چیکار کنم لطفا راهنماییم کنیو

از زندگی سیر شدم دور و پرم پر جوونای زحمت کش و باسواد هستند که تو سن کم فوت کردن و من هیچ انگیزه ای واسه ادامه زندگی ندارم چون به این نتیجه رسیدم دنیا خیلی بی ارزش و بی انصافه واسه چی تلاش کنم درس بخونم ادامه بدم اگه یهو بمیرم چی

سلام من ۲۱ سالمه دختر هستم بعد از گذراندن دوره نوجوانی یکم بد و شکست عاطفی شدید که منجر به بستری شدن من در بخش اعصاب روان به مدت یه هفته شد و الان که چهارسال میگذره من در این چهارسال یکم بهتر شدم و دانشگاه رفتم ولی به دلیل عدم علاقه برگشتم دوباره کنکور بدم امسال ولی مدتیه به همه چی بی حسم انگیزه ندارم مدام نشخوار فکری دارم دیگه چیزی خوشحالم نمیکنه تمرکز ندارم و حواسم پرت میشه تو مغزم و گذشته همش زندگی میکنم میشه بگید چیکار کنم؟

سلام خسته نباشیدمن از یه پسری خوشم میاد تقریبا یک ساله روش کراشم و پیج همو فالو داریم من همیشه استوری هاشو لایک میکنم ولی اون هیچ وقت لایک نکرده و کلا هم دیگه رو ندیده بودیم امشب اتفاقی تو یه کافه همدیگه رو دیدیم من اونو شناختم و وقتی فهمیدم اونه قلبم شروع یه تپش کرد و نمی‌دونم هیجان بود یا استرس و تا کل امشب همین حسو داشتم ولی اون انگار منو نشناخت بعد هر دو مون استوری گذاشتیم یعنی فهمید من همون دختره بودم و... ولی انتظار داشتم یه لایک ریپلای چیزی بزنه ولی نزدببنید خیلی مسخرس می‌دونم ولی من بدجور انگار دوسش دارم و ازش خوشم میاد در حدی که خواستم برم اینو بهش بگم ولی نتونستم غرورم اجازه نداد پسر های زیادی دیدم ولی برای هیچ کدوم اینجوری نشدم و تا حالا تو رابطه هم نرفتم فقط یه رابطه لانگ داشتم که خیلی عادی بود و الان درگیر این پسر شدمنمی‌دونم اصلا دوست دختر داره یا نه هیچی نمی‌دونم و یه پیج پرایوت هم داره ذهنم خیلی درگیر شدهمی‌دونم پسریه که سطح خانوادگی مون به هم میاد و اون حتی خیلی بالاتره ولی دارم روانی میشم از اینکه من انقدر دوسش دارم و اون هیچی محلی به من نمیزاره🙂به نظر تون برم عشق مو بهش اعتراف کنم؟من ۱۷ سالمه و حس میکنم برای اولین باره عاشق شدم و پسره انگار مغروره