ماوراطب

سلام وقت بخیر،یک ماهه برادرهمسرم هرشب میاد خونه ما من واقعا دیگه خسته شدم نه خودم و نه همسرم نمیدونیم چیکار کنیم،همسر من تا ۱۲شب سرکاره ایشون باهاش میاد خونه تا سه و چهارصبح بعد میره خونه اشون می خوابه ،شام و پذیرایی توی این اوضاع گرونی به کنار،من واقعا از اینکه هرشب یکی میاد خونه ام و حتی فرصت نمی کنم با همسرم وقت بگذرونم خسته شدم درضمن ایشون از همسرش دوساله جدا شده و با مادرش زندگی میکنه،مادرشون رفته مسافرت و ایشون هم بیکاره اما نمیره پیش مادرش بقیه افراد خانواده همگی رفتن حتی اونایی ک متاهلنن از عید موندن شهرستان فقط من و همسرم نرفتیم،من دیگه خسته شدم چیکار کنم

در مورد یک مسئله درگیری ذهنی دارم و و به اون مسئله خیلی فکر میکنم و ذهنم را خیلی درگیر کرده و دوست دارم چند راهکار بهم بگن که دگه وقتی آن مسئله به ذهنم میاد بهش فکر نکنم و فکرمو درگیرش نکنم. ممنون

سلام خسته نباشید من 24سالمه زن هستم متاهل. من دچار وسواس غذایی شدم استرس میگیرم وقتی غذامیخورم نمیدونم چیکار کنم دوست دارم تغییر کنم. سال هشتم راهنمایی ک بودم کم‌مونده بود که دچار خفگی بشم خیلی وحشتناک بود همش ترس دارم استرس دارم الآنم ک غذا میخورم خیلی می‌جویم حتی باوجود زیاد جویدن هم احساس میکنم و فکرمی‌کنم تو گلوم مونده هی آب میخورم استخدام خیلی کورشده

سلام من خانومی هستم19ساله وقتی میخابم روحم از بدنم جدا میشه صدا ها حرکات افراد همچی رو میشنوم و میبینم ولی هرکاری میکنم روحم برنمیگرد به بدنم و این رو هم بگم که جسم خودمم رو‌ توی همون حالتی که خوابیدم هم میبینم

یه چند وقتی حالت روحی مناسبی ندارم نمیدونم‌چجور توضیح بدم و از کجا شروع کنم‌ولی اصلا رفتارام‌نرمال نیست تو جمع نمیتونم بمونم‌ تو تنهایی هم تمام غم‌وغصه دنیا انگار رو سرم‌خراب میشه کلا کارم شده گریه یه وقتایی هم شبا انقد کابوس میبینم نمیتونم اصلا بخوابم کلا بی انگیزه و بی حال شدم‌انرژی انجام هیج‌کاری رو ندارم تا یکم حالم‌خوب میشه میخوام ی کاری انجام بدم با کوچک‌ترین اعصاب خوردی حجم زیادی استرس بهم وارد میشه و کلا یه گوشه یا دراز کشیدم‌یا تو گوشی ام‌تنها فعالیتم‌هم رمان خونده انگار حوصله هیچ‌کاری رو بغیر رمان خوندن ندارم کل روز منتظرم شب شه شب که میشه آن‌قدر غم میاد تو دلم وه از تنهایی فقط گریه میکنم حوصله هیجی ندارم خرید میرم نمیتونم‌چیری بخرم کلا اصلا تو روز بی احساسم انگار هیچی برام مهم نیست ولی امان از شب ک دق میکنم تا بخوابم

۸ ماهی میشه با همکلاسی دانشگاهم دوست شدیم ایشون تک فرزندن و توی این‌مدت کنارهم حالمون خوب بود میرفتیم میومدیم با اینکه صبح تا شب باهم بودیم شبم تا دیروقت کلی حرف میزدیم خلاصه که همه چی خوب بود تا وقتی مادرشون چت مارو تو گوشی میخونن اتفاقی اکانتشون رو گوشی پدرشون هم از قبل بوده و. مادرشون میبینه و میخونه ما یه صحبتی راجب رابطه جنسی داشتیم و خیلی حرفای واضحی نبوده فقط در حد اینکه رابطه زمانی درسته که قصد دو طرف ازدواج باشه درغیر خوب نیست و درست نیست البته این اواسط به اصرار آقا یه کم شیطنت هم داشتیم و حالا مادرشون فکر میکنن ما کاملا رابطه جنسی داشتیم و چند وقتی دعوا هست خونشون آقا هم چون تک فرزندن با پدرشون کار میکنن سعی کردن تو این مدت توصیح بدن ولی خانواده اجازه ندادن و ایشون الان داره شرکت این چند وقت میره سرکار حالا خانوادشون فکر میکنن که پسرشون ساده و بیچاره اس منم دختر زرنگی ام که به لفظ امروزی ها افتادم گردن پسرشون و الان نه اجازه صحبت میدن نه اصلا من رو می‌شناسن که بدون اصلا نه همچین دختری نیستم حالا فردا به گفته ی پدرشون میخوان بعد سرکار صحبت کنن ما تصمیم بر ازدواج نداشتیم قرار بر این بود تا این ۲ سال تموم بشه در ارتباط باشیم اگر به درد هم خوردیم و تونستیم ادامه بدیم بعد ها در رابطه با ازدواج صحبت کنیم ولی با شرایط پیش اومده من اصلا نمیتونم به این فکر کنم ازدواج کنیم آقا هم قراره با خانوادشون فردا صحبت کن(بگن‌که سوء تفاهم پیش اومده و اصلا اونجور ک فکر میکنن نیست قصدمون قطع ارتباط نیست ولی قصد ازدواج هم نداریم تا زمان‌مناسبش تصمیم بگیریم..) و حالا من با آقا صحبت کردم با شرایط پیش اومده تصمیمشون رو بگیرن که آیا اگر قراره ادامه بدیم روابط عاشقانه و پایبند رو ادامه بدیم یا دوستانه که بیشتر از این احساساتمون درگیر نشه اگه قصد ادامه دادن جدی نداریم از من فرصت خواستن که یکم شرایط نرمال شه تصمیم بگیرن ۲۰ سالشونه همسن هستیم حالا نمیدونم چیکار کنم امکانش هست راهنمایی کنید و واقعا استرس و اضطراب زیادی این مدت بهم وارد شده از قضاوت های بیجایی ک شدم و حرفایی ک خانوادشون زدن خانوادشون نمیدونن من درجریان ماجرا هستم ولی آقا برام تعریف کردند

سلام وقتتون بخیر من دخترم من امسال کنکور دارم به رفیق مدرسم خیلی عادت کردم خیلی وقتی حتی ی ساعتم پیاممو دیر جواب بده استرس میگیرم ب عالم و آدم زنگ میزنم این دوستمم خیلی غیبش می‌زنه یهو سه چهار ساعت نیستش خیلی حالم بده هیچ جای نمیتونم حرف بزنم وقتی نیستش دنیا رو سرم خرابه همش حس میکنم اتفاقی افتاده ده بار بهش پیام میدم زنگ میزنم همش منتظر میمونم بیاد تپش قلب و حالت تهوع و لرزش میگیرم راهنماییم کنید چکار کنم با کسی حتی مامانم نمیتونم راجبش صحبت کنم خیلی حالم بده من الان باید برا کنکورم بخونم ولی صد در صد تمرکزم پریده اصن همه چیم بسته شده ب سین زدن و پیام دادن دوستم اونم همش غیبش می‌زنه یهو بعد پنج ساعت میاد و من از نگرانی و استرس میمیرم و حسای من براش قابل درک نیس چکار کنم .....