ماوراطب

من مینو هستم 22سالمه سرطان رحم داشتم در19سالگی که تازه عروس بودم.. سه عمل شدم ورحمم کامل تخلیه شده وشش جلسه شیمی درمانی.. مشکل من الان اینکه اعصابم خیلی بهم ریخته هست چون بچه ندارم وجنین هم فریز کردم در استان یزد کسی برای رحم اجاره ای اصلا پیدا نمیشه ودست وبالمون به خاطر قسط واجاره خانه خالی هست واز هزینه اشم برنمیاییم.. چندوقتیه زود عصبی میشم وتاکسی بهم چیزی میگه ناراحت میشم وباهاش دعوا میکنم خودم دیگه از این اخلاقم خسته شدم بچه هم بودم پدرم زیاد اخلاق خوبی باهام نداشت ومنم الان اینجورم افسرده وبی اعصاب که داره زندگیم ازهم میپاشه به خاطر زود عصبی شدنم خواهشا بهم کمک کنین تا اروم وخوش برخورد بشم😔

سلام‌من‌حال‌روحی‌خوبی‌ندارم‌بی‌حال‌بی‌لنگیزه‌عصبی‌پرخاشگر‌دوتا‌هم‌بچه‌دارم‌

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همگی 🌹 من یک مشکلی داشتم خواستم که از شما مشاوره بگیرم من تقریبا دوساله که درگیر این مشکلم که وقتی می خوام یک درسی رو بخونم مدام افکار مزاحم ذهنم رو اشغال میکنه ومدام میخوام درس بخونم به خاطر همین مدام گریه میکنم این مشکل باعث شده که حتی خانواده ام رو درگیر مشکل خودم کردم مدام باید گریه کنم اصلا تمرکز ندارم مدام یکی به صدای خودم باهام توی ذهنم صحبت میکنه و جدا از این توی بیشتر کار هام وسواسم دارم انقدر که این مشکلات من رو اذیت میکنه که چند بار خواستم خودم رو بکشم وبا خودکشی خودم خلاص کنم تا خانواده و خودم رو راحت کنم لطفا کمکم کنید و دیگه امیدم رو از دست دادم مدام به مرگ فکر میکنم 😭 و همه ی روش ها از نوشتن افکار بگیر تا ... امتحان کردم ولی جواب نداده لطفا اگر میشه بنده رو راهنمایی کنید 🙏🏻🌹

سلام وقت بخیر من دختری 18 ساله هستم، از زمانیکه یادمه و بچه بودم مادر پدرم باهم دعوا میکردن و بابام مادرمو تا سر حد مرگ کتک میزد.. بابام روانیه و این از رفتارش کاملا معلومه، خودش همش بهونه و توجیهش برای رفتاراش تروماهای بچگیشه ولی هیچچ توجیه مناسبی نیست که بیاد با ما اینجوری رفتار کنه، من عااشق مامانمم شده کل دنیارو ازم بگیرن بخاطرش هیچی نمیگم و تا الان بااارها بخاطر مامانم با این مرد دعوا کردم، دیگه بریدم.. بابام وقتی بچه بودم به مادرم خیانت میکرد و من شاهدش بودم حتی از نزدیک، مامانم عمده اختلافش با پدرم دقیقا سر همین بود و بیشتر مشکلاتشون سر رفتارای نابجای بابام بود، این مرد یکذررره هم ما براش مهم نیستیم هنووزم هرچی از دهنش درمیاد به ما میگه.. کاش میتونستم بگم چه حرفای رکیکی به منو مامانمو خونوادش میزنه.. آدم بشو ام نیست ک بره پیش روانشناس، الانم دیشب از اونجاییکه شغل پدرم آهنگساز و مدرس پیانوعه رفته بود برای یکی از شاگرداش ک کار اهنگسازی آلبومشو انجام داده بود سر فیلمبرداری.. این مرد از ساعت 12 ظهر رفت تا ساعت ۷:۳۰ غروب برگشت خونه حتی یه زنگم نزد و من بهش زنگ زدم جویای حالش شدم.. بعد اومده باا کمااال وقاحت میگه اره رفتم یه قسمت از کلیپ رو بازی کردم با اون خانمی که قرار بود تو کلیپ باشه... و اومد بهم نشون داد پشت صحنه اون کلیپو، منو مامانم خیلیی بهم ریختیم آخه رفته بود نقش شوهر اون دخترو بازی کرده بود.. نشسته بود پیش دختره و داشت عاشقانه نگاش میکرد و اونم عشوه میرفت بعد اومده میگه اره خودم بهش گفتم اینکارارو کنه فلان بعد تو یه سکانس دیگه رفته بود لباس دختره رو گرفته بود ک مثلا انگار دستشو گرفته.. انقدررر حالم بد شد بهش گفتم این کلیپ پخش بشه آبروی منو مامانم جلو خونواده خودتو مامانم و دوستام میره بعد اومده میگه شماها کی هستین برا من تصمیم بگیرین؟ اصن چه جایگاهی دارین؟ منم گفتم بابا تو زندگی مشترک داری خانواده داری حداقل قبلش باید به ما میگفتی... هیچی دیگه شروع کرد داد و بیداد و دعوامون شد شدیید و کل ساختمون متوجه حرفای رکیکش شدن و آبرومون رفت:) الانم من امسال دومین سالیه ک کنکور میدم و میخوام پزشکی ارومیه قبول شم و خودمو مامانمو نجات بدم از دست بابام و برگردیم ارومیه با مامانم( اصالتا اهل اونجام)، بنظرتون طلاق بگیره مادرم بهتر نیست؟ چون هردومون خسته شدیم از این وضع.. من از وقتی یادمه بابام همش فحاشی کرده و منو مامانمو کتک زده.. سال پیش یبار دعوام شد باهاش چون از مدرسه خسته برگشته بودم و دیدم اینم همش داره ب مادرم فحش میده منم گفتم بسه دیگه بعد نشست انقددد کتکم زد ک چشم چپم کبود شد و ضربه دید و کل لثه هام پر خون شد و کف سرم انقد زده بود تو سرم زخمی شده بود.. تو مدرسه ام محبور بودم دروغ بگم خوردم زمین اینا ولی اکثرا فهمیدن جریانو:) حالا این یکی از ضرب و شتماشه.. دیروز یطوری چسبیده بود ب دختره و ولش نمیکرد حتی همه اون پشت بهش میگفتن چه هفت خطی هستی و کرده کاری و فلان.. اون همکارش خونوادشو آورده بود چون مرد سالمیه و حتی بزور نگاه دختره میکرد درحالیکه سوژه اصلی اون بود ن بابام.. ولی بابام حتی این سناریو رو ک خودش نوشته بود رو ب ما نگفت و پیچوند منو مامانمو.. مثل چی از جلو چشمم افتاد حتی دوست ندارم ببینمش..

سلام من چند وقتیه فکر پول از سرم نمیره بیرون دیگه دارم دیونه میشم

سلام وقتتون بخیر من ۲۳ سالمه و هشت ساله توی رابطه هستم و قصد ازدواج داریم الان ما بخاطر شغل دوست پسرم به مشکل خوردیم ایشون چند ماه هست که تعویض روغنی رفتن اموزش ببینن و خب من از لحاظ جایگاه اجتماعی این کار یا محیط کاری این شغل واقعا ناراحتم من همیشه از کارای میکانیکی خوشم نمیومده و همیشه میگفتم ایشون بنا بر یک سری موضوعات قرار شد شیش ماه برن یک شهر دیگه چون خونه خواهرش اونجاست توی این کار باشن ولی برگشتن دیگه این کارو ادامه ندن ولی الان میگه من برگشتم همین کارو را میندازم تا دوسال بعد از درامد تعویض روغنی شغل دوم را میندازم ولی خب اینا احتمال هست ک بشه شغل دوم را انداخت از این موضوع الان نمیدونم من حساسیت زیاد نسبت به این موضوع دارم یا واقعا حق دارم که ناراحت باشم از این بابت دوست پسرم ۲۳ سالش هست و پدرش تا چند ماه آینده براش خونه میخره شرایط ازدواج نیمه سال اینده درس میشه الان با شرایط نمیدونم چیکار کنم

سلام من یه زن شاغلم شوهرم شغلش آزاده و بیشتر مواقع خونه است ولی من یا بیرون سرکارم و یا داخل خونه مشغول انجام کارهای خونه بخاطر همین خیلی وقت مهونی رفتن یا به خصوص مهمونی گرفتن و ندارم و از مهمونی که سرزده و بی هماهنگی بیاد خونه اصلا خوشم نمیاد درصورتی که شوهرم عاشق اینجور رفت و آمداست و همیشه بهم میگه تو اجتماعی نیستی یا از اینکه یکی بیاد خونت بدت میاد به نظر شما مشکل از کجاست من یا شوهرم

سلام وقت بخیر من با پارتنرم ۶ماهه در رابطه هستیم ۲ماه هست که رابطمون لانگ دیستنس شده و فقط از راه مجازی در ارتباطیم و خیلی این مدت دعوامون شده و دعوا ها بیشتر به خاطر این ادامه پیدا میکنه ایشون اصلا خودشونو مقصر نمیدونن واگه هم عذرخواهی کنه و من بگم اصلا عذرخواهیت پشیمونی نداشت میگه اره چون پشیمون نیستم و در اکثر مواقع برای تداوم رابطه چون هر دوتامون همو دوست داریم من کنار میام و بیخیال میشم حقیقتا دارم اذیت میشم با اینکه کمتر از دو هفته دیگه رابطه این مدلیمون ادامه داره چیکار باید بکنم ؟

سلام وقتتون بخیر من 19 سالم هست و همسرم 24 سالشونه مشکل من اینه که ایشون خساستشون اینطوریه ک مثلا من مانتو 2 تومنی میخوام ولی ایشون 1 تومنی یا هرچیزی ک میخوام از نظر ایشون گرونه میگه ندارم در صورتی که دارند و سوال بعدیم اینه من احساس میکنم مثل بقیه که خیلی رابطه عاشقانه خوبی باهم سرشون دارن ندارم و گاهی احساس میکنم اصلا دوسشون ندارم

سلام قبلا برای هر چیزی و هرکاری میتونستم سریع تصمیم بگیرم و اما الان تنها جیزی که میدونم اینه که نمیدونم چی غلط وچی درسته و اعتمادم نسبت به آدما خیلی کم شده سعی میکنم صحبت نکنم و خیلی گوشه گیر شدم و برام سخته بخوام با کسی دوست بشم و دوسش داشته باشم و دوست دارم کل روزم تو اتاقم باشم از تماس چشمی متنفرم و سعی میکنم تا حد امکان از طریق گوشی ارتباط برقرار کنم هر مسئله ی کوچیکی رو بیش از اندازه بزرگ میکنم نمیدونم دقیقا چرا اینجوری شدم